اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است.
نصرت رحمانی
تو دستت بند است، من پایم گیر
حالا کیست منصفانه قضاوت کند حق با کداممان است؟
هر چند شاید نیازی هم به قضاوت نباشد
زبان تو و قیافه من، تمام ناگفته ها را داد می زنند
ولی با این همه یک چیز را فراموش نکن!
اگر چه به سختی رنج می برم
از کنترل احساساتی که دیگران آن را به سادگی بروز می دهند
اما هنوز نرسیده ام آنجایی که بگویم:
مرگ کشیدن دندان لقی است به نام زندگی
شب نقزه ای
برای روزهای خالی هم باید فکری کرد.
باید کنجی داشت.
باید کمی نرم کنار کشید
و
کلمات را یکی یکی،
دانه به دانه...
روی بند دل پهن کرد...
کمی نگاهشان کرد.
کمی خواندشان به آواز
باید کمی دلجویی کرد از کلمات...
از دوستت دارم های گمشده...
از تنهایی های تنها مانده...
از سکوت های حرام شده...
** ** **
برای روزهای خالی،
باید بتوان زندگی کرد...
تنها، با کلمات...
چرا که هیچ چیز جز کلمات جاودانه نیست...
هیچ چیز جز کلمات همیشه در کنار دل مان نمی ماند.
بفهم...
این را برای روزهای خالی بفهم...
اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است.
نصرت رحمانی
پيكر تراش پيرم و با تيشه ي خيال،
يك شب تو را ز مرمر شعر، آفريده ام.
تا در نگين چشم تو، نقش ِ هوس نهم،
ناز هزار چشم ِ سيه را خريده ام.
بر قامتت ، كه وسوسه ي شستشو در اوست،
پاشيده ام شراب كف آلود ماه را.
تا از گزند چشم بدت ايمني دهم،
دزديده ام ز چشم حسودان، نگاه را!
تا پيچ و تاب قدّ ِ تو را دلنشين كنم،
دست از سر نياز، به هر سو گشوده ام.
از هر زني، تراش تني وام كرده ام!
از هر قدي، كرشمه رقصي ربوده ام!
اما تو چون بتي، كه به بت ساز، ننگرد!
در پيش پاي خويش، به خاكم فكنده اي.
مست از مي غروري و دور از غم مني.
گويي دل از كسي كه ترا ساخت، كنده اي ...
هشدار ! زانكه در پس اين پرده ي نياز،
آن بت تراش ِ بلهوس ِ چشم بسته ام!
يك شب كه خشم ِعشق ِ تو ديوانه ام كند،
بينند سايه ها ، كه تو را هم شكسته ام ...
نادر نادرپور
ماه تو بودی
چاه من
من خودم بودم
تو فقط تصویرش!
* * *
نگاهم کن
تا زایمان خورشید در شب.
آترا عظیمی
تقدیم به او که خود نیک می داند کیست .
. .
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق اتشین پر درد بی امید
در وادی گناه وجنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم
رفتم...مگو....مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من نیاز تو و سوز و ساز ما
ازپرده ی خموشی وظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم
در
لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی
من از دو چشم روشن وگریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به اغوش سرد هجر
ازرده از ملامت وجدان گریختم
ای
سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله اتش زمن مگیر
می خواستم شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان زکرده ها وپشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
و شاملو گفت:
زیبا ترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه ای بیهوده می خوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است.
تقديم به: ن. ا.
مگر پروانه هم چون عنكبوتان، لانه اى از تار مى بافد؟!
كه من در بند تار عنكبوتى سخت زيبايم!...
تقلا بهر رفتن نيست!
تفاوت ميكند اين بار...
حقيقت در لباسى زشت، با من گرم گفتار است...
نه تار عنكبوت است اين!
سه تار نيمه ی شب هاست...
نميبينى كه دل را ميربايد عين زيبايي؟!...
نميبينى سكوتي گشته رؤيايى؟!...
سكوتم شادتر گردد،
اگر پروانه ام يك دم،
ببافد جان من را سخت با جانش ...
بپيچد سخت در تارش...
اگر اين ماجرا پايان اين مخدوم خواهد بود،
خدا را شكر بايد گفت!
زمين را پاس بايد داشت!
ز حد عشق،
بايد در گذشت
و
يافت،
اصل لايزال زندگانى را...
ج.ش.

برای فرشته ام:
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد.
فروغ فرخزاد