سلامی دوباره . . .


تو صادقانه دروغ بگو


من عاشقانه کاری خواهم کرد


“ماه” همیشه پشت ابر بماند . . . !


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1392ساعت 9:7 PM  توسط سینا  | 


همسفر

 در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

 و چون باد می‌گذرد،

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

مخواه که یکی شویم،

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،

یک کتاب را،

یک طعم را،

 یک رنگ را.

 اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست،

بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

 بیا بحث کنیم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا متفاوت باشیم

.

گزیده ای از نامه نادر ابراهیمی به همسرش


+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 5:49 PM  توسط سینا  | 


لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام، مستم.

باز می لرزد، دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل!

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است.


مهدي اخوان ثالث


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:34 AM  توسط سینا  | 


اي تكيه گاه و پناه

زيباترين لحظه هاي

پرعصمت و پرشكوه

تنهائي و خلوت من!

اي شط شيرين پرشوكت من!

اي با تو من گشته بسيار،

در كوچه‌هاي بزرگ نجابت.

در کوچه های فروبسته ی  استجابت.

در كوچه‌هاي سرور و غم راستيني كه‌مان بود.

در كوچه باغ گل ساكت نازهايت.

در كوچه باغ گل سرخ شرمم.

در كوچه‌هاي چه شب‌هاي بسيار،

تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن.

در كوچه‌هاي مه‌آلود بس گفت‌و‌گوها،

بي هيچ از لذت خواب گفتن.

در كوچه‌هاي نجيب غزل‌ها كه چشم تو مي‌خواند،

گهگاه اگر از سخن باز مي‌ماند،

افسون پاك منش پيش مي‌راند.

اي شط پرشوكت هر چه زيبائي پاك!

اي شط زيباي پرشوكت من!

اي رفته تا دور دستان!

آنجا بگو تا كدامين ستاره‌ست

روشنترين همنشين شب غربت تو؟

اي همنشين قديم شب غربت من!

اي تكيه گاه و پناه

غمگين‌ترين لحظه‌هاي كنون بي‌نگاهت تهي مانده از نور،

در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه،

در كوچه‌هاي چه شب‌ها كه اكنون همه كور.

آنجا بگو تا كدامين ستاره‌ست

كه شب فروز تو خورشيد پاره ست؟

 

مهدي اخوان ثالث


+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 1:22 AM  توسط سینا  | 


چقدر به آرامش دستانت محتاجم

و به گرمايي كه با حضور تو، تمام وجودم را فرا مي گيرد

چه كودكانه دوستت دارم

و چه مشتاقانه به انتظارنشانه ای از من مي نشينم...

چه کنجکاوانه تن خیالت را جستجو میکنم...

ولی افسوس...

ستاره دنباله دارم

افسوس كه دوري، دوري از من!

   

بره


+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 2:11 AM  توسط سینا  | 


به ب ب:


میدانی،

همیشه بهتری هست

که وسوسه تعویض را قوت ببخشد


و آن کیست که تاب بیاورد...!


+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 1:17 AM  توسط سینا  | 


 زیبا...

 هوای حوصله ابری است...

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا


زیبا!

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دلها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

درتندباد عشق نلرزد


زیبا

آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس میکنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم

که هر نفسم شعر است


زیبا!

چشــــم تو شعر

چشـــــم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم


زیبا!

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز میشوم


زیبا!

ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچــــــرخانم

بر حول این مدار


زیبا!

تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 فروردین1389ساعت 1:43 AM  توسط سینا  | 

 

تو دستت بند است، من پایم گیر

حالا کیست منصفانه قضاوت کند حق با کداممان است؟

هر چند شاید نیازی هم به قضاوت نباشد

زبان تو و قیافه من، تمام ناگفته ها را داد می زنند

ولی با این همه  یک چیز را فراموش نکن!

اگر چه به سختی رنج می برم

 از کنترل احساساتی که دیگران آن را به سادگی بروز می دهند

اما هنوز نرسیده ام آنجایی که بگویم:

 مرگ کشیدن دندان لقی است به نام زندگی 

شب نقزه ای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 10:11 AM  توسط سینا  | 

 

برای روزهای خالی هم باید فکری کرد.

باید کنجی داشت.

 باید کمی نرم کنار کشید

و

 کلمات را یکی یکی،

 دانه به دانه...

روی بند دل پهن کرد...

کمی نگاهشان کرد.

کمی خواندشان به آواز

 باید کمی دلجویی کرد از کلمات...

از دوستت دارم های گمشده...

از تنهایی های تنها مانده...

از سکوت های حرام شده...

 

**            **             **

 

برای روزهای خالی،

 باید بتوان زندگی کرد...

تنها، با کلمات...

چرا که هیچ چیز جز کلمات جاودانه نیست...

هیچ چیز جز کلمات همیشه در کنار دل مان نمی ماند.

بفهم...

این را برای روزهای خالی بفهم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 4:37 PM  توسط سینا  | 


اي دوست

اين روزها

با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم

آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر

وقت خيانت است.


                                  نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 0:25 AM  توسط سینا  | 

 

پيكر تراش پيرم و با تيشه ي خيال،

 يك شب تو را ز مرمر شعر، آفريده ام.

 تا در نگين چشم تو، نقش ِ هوس نهم،

 ناز هزار چشم ِ سيه را خريده ام.

 

 بر قامتت ، كه وسوسه ي شستشو در اوست،

 پاشيده ام شراب كف آلود ماه را.

 تا از گزند چشم بدت ايمني دهم،

 دزديده ام ز چشم حسودان، نگاه را!

 

  تا پيچ و تاب قدّ ِ تو را دلنشين كنم،

 دست از سر نياز، به هر سو گشوده ام.

 از هر زني، تراش تني وام كرده ام!

 از هر قدي، كرشمه رقصي ربوده ام!

 

اما تو چون بتي، كه به بت ساز، ننگرد!

 در پيش پاي خويش، به خاكم فكنده اي.

مست از مي غروري و دور از غم مني.

 گويي دل از كسي كه ترا ساخت، كنده اي ...

 

  هشدار ! زانكه در پس اين پرده ي نياز،

 آن بت تراش ِ بلهوس ِ چشم بسته ام!

 يك شب كه خشم ِعشق ِ تو ديوانه ام كند،

 بينند سايه ها ، كه تو را هم شكسته ام ...

 

نادر نادرپور


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 11:1 PM  توسط سینا  | 

 

ماه تو بودی

چاه من

من خودم بودم

تو فقط تصویرش!

 

*  *  *

 

نگاهم کن

تا زایمان خورشید در شب.

 

آترا عظیمی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 8:20 PM  توسط سینا  | 


تقدیم به او که خود نیک می داند کیست . . .

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق اتشین پر درد بی امید

در وادی گناه وجنونم کشانده بود

 

                                       رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

                                       با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

                                       رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

                                       رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم

 

رفتم...مگو....مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من نیاز تو و سوز و ساز ما

ازپرده ی خموشی وظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود یکباره راز ما

 

                                   رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم

                                   در لابلای دامن شبرنگ زندگی

                                   رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان

                                   فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن وگریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به اغوش سرد هجر

ازرده از ملامت وجدان گریختم

 

                                   ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

                                   دیگر سراغ شعله اتش زمن مگیر

                                   می خواستم شعله شوم سرکشی کنم

                                   مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها وپشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم

 

 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 0:59 AM  توسط سینا  | 

 

    و شاملو گفت:

 

زیبا ترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه ای بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی است

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 11:18 PM  توسط سینا  | 

  

 

تقديم به:  ن. ا.

 

 

مگر پروانه هم چون عنكبوتان، لانه اى از تار مى بافد؟!

كه من در بند تار عنكبوتى سخت زيبايم!...

تقلا بهر رفتن نيست!

تفاوت ميكند اين بار...

حقيقت در لباسى زشت، با من گرم گفتار است...

نه تار عنكبوت است اين!

سه تار نيمه ی شب هاست...

نميبينى كه دل را ميربايد عين زيبايي؟!...

نميبينى سكوتي  گشته رؤيايى؟!...

سكوتم شادتر گردد،

اگر پروانه ام يك دم،

ببافد جان من را سخت با جانش ...

بپيچد سخت در تارش...

اگر اين ماجرا پايان اين مخدوم خواهد بود،

خدا را شكر بايد گفت!

زمين را پاس بايد داشت!

ز حد عشق،

بايد در گذشت

و

يافت،

اصل لايزال زندگانى را...

 

                                   ج.ش.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 11:5 PM  توسط سینا  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 0:23 AM  توسط سینا  | 

 

 

برای فرشته ام:

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد.

 

                                                                فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 8:56 PM  توسط سینا  |